
مه ها پائین میریزد
از اسمان بی ته
و به سوی اتاق ما میاید
با انبوه سردی
و سرمایی وصف نا پذیر
به خانه نفوذ می کند
که من حس می کنم
این سرما بی پایان است
اما.............
ناگهان خورشید از پشت مه ها پیدا می شود
و با دستان پاکش
افکار سرد من را از بین می برد
و گرمایی لطیف را به من تقدیم می کند